هرگز فکر نمی کرد که نتواند فکر کند .

برای آن که خواب هایش را فراموش نکند ،بالای سر خود دوربین فیلم برداری روشن کرد .

برای آن که نفهمد که نمی فهمد خود را به نفهمی زد .

آن قدر خبرهای تلویزیون داغ بود که آن را سوزاند .

برای آن که برق بیا ید ،وسایل برقی خانه اش را خاموش کرد.

به قدری از شب می ترسید که خورشید را دزدید.

وقتی برسر دو راهی رسید ،برگشت.

از این که سایه اش او را تعقیب کند بی زار بود .

 وقتی پشیمان شد، پریشان شد .

برای آن که خواب وحشتناک نبیند، تصویر ترسناکی بالای تختخواب نصب کرد.